تبليغاتX
حرف‌هائی برای نوشتن ...
علم بهتر است یا ثروت ؟!

من می‌خواهم ادامه تحصیل دهم. از حجم کارها و تفریحاتم کم می‌کنم و ساعات زیادی درس می‌خوانم. قیف سر و ته کنکور را همه‌مان خوب می‌شناسیم. کنکور ارشد با همه‌ی اما و اگرها و حاشیه‌هایش برگزار می‌شود. حالا نوبت انتظار است. انتظار آمدن نتایج اولیه. من تصمیم دارم در یکی از دانشگاه های دولتی تهران درس بخوانم. اگر رتبه ام اجازه دهد، دانشگاه های تهران را در لیست پشت سر هم ردیف می‌کنم. شاید دل به دریا بزنم و چند تا از دانشگاه‌های شهرستان‌های اطراف را هم انتخاب کنم. شاید رتبه‌ام تک رقمی شود، آن وقت دانشجوی دانشگاه تهران می‌شوم. بعد از انتخاب رشته باز هم نوبت انتظار است. حالا باز هم باید منتظر بمانم تا نتایج انتخاب رشته اعلام شود. شاید قبول بشوم، شاید نه . 

او تصمیم می‌گیرد ادامه تحصیل بدهد. شاید هم قضیه‌ی چشم و هم‌چشمی یا کم نیاوردن از هم‌سن و سال‌های فامیل باشد. شاید هم واقعا بخواهد درس بخواند. انگیزه‌اش نمی‌دانم چیست اما می‌دانم فرق من و او چیست. او آزمون‌هایی را پشت سر می‌گذارد که هر چقدر هم مهم باشند به اندازه «کنکور» جدی نیست. او «پول» می دهد، صندلی دانشگاه تهران را می‌خرد و رسما دانشجوی ارشد دانشگاه تهران می‌شود. 

من اگر خوش‌شانس باشم و همه‌ی تلاش‌هایم نتیجه دهد، رتبه‌ام یک رقمی می‌شود و من هم رسما دانشجوی ارشد دانشگاه تهران می‌شوم. این یعنی عدالت. راستی هنوز هم دبستانی‌ها درباره‌ی «علم بهتر است یا ثروت» انشا می‌نویسند ؟!


+ فوق لیسانس : 20 میلیون تومان 


+نوشته شده توسط م.م | سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391|
نوبت شما 1367526 در صف انتظار است

ماه ها باید منتظر بمانیم که جواب کنکور اعلام بشود، خیلی خوش‌شانس که باشیم باز هم باید منتظر بمانیم که نتایج انتخاب رشته بیاید. باید منتظر باشیم که شغل خوب پیدا کنیم. باید منتظر بمانیم یک سال بگذرد و آقا/خانم رئیس یک امضا بزند پای قرارداد ما تا حقوقمان چندرغاز زیاد شود. باید آن‌قدر منتظر بمانیم تا مسئول یک جائی یک روز از دنده‌ی خوش‌اخلاقی بلند شده باشد و با پیشنهاد کاری‌مان موافقت کند. حالا این‌ انتظارهای سرنوشت ساز به کنار؛ گویا پشت شیشه‌ی فروشگاه زندگی زده اند : « همه رقم انتظار در سایزهای مختلف موجود است!» مسج می‌دهیم به دوستی و منتظر جوابش می‌مانیم؛ غافل از اینکه پیغام مربوطه هنوز دلیور نشده. باید منتظر بمانیم دوست‌مان وقت آزاد پیدا کند، شاید بتوانیم یک ساعت برویم پیاده روی. باید منتظر بمانیم چهل نفر جلوی ما در بانک کارشان را انجام دهند تا بالاخره نوبت ما شود. باید منتظر بمانیم استاد دو ماه بعد از امتحان افتخار داده و نمره ها را بفرستد روی سایت. باید حداقل یک ساعت منتظر بمانیم تا بتوانیم با پشتیبان فنی فلان اداره صحبت کنیم. یک صفحه‌ی اینترنت باز می‌کنیم و باید کلی منتظر بمانیم تا صفحه، عنایت کرده و باز شود...مطمئنم هر کس «باید منتظر بمانم» های خاص خودش را دارد، اما همه «دارند» چیزی که منتظرش باشند. از یک جنبه که به این قضیه نگاه کنی، انتظار می تواند انگیزه‌ و امید گذراندن روزها باشد برای ترسیم زندگی‌ای که هر کس به نحوی تصور کرده است. اما مدتی‌ست صبوری کردن در رقابت با روزها عقب می‌ماند، رسما" کم می‌آورد. مدتی‌ست شیرینی انتظار بدجوری وا می‌زند. آن‌قدر زیاد که وقتی انتظارمان به سر می رسد و نوبت ما می‌شود دیگر شور و ذوق نداریم دستمان را جلو بیاوریم تا گوی طلایی را بگیریم. تارهای زندگی‌مان را با پود انتظار بافته‌اند و به خاطر همین نقشِ فرشِ زندگی‌مان حوصله‌ را سر می برد و کلافه و بی حوصله ایم. شاید انتظار خوب باشد اما این همه منتظر بودن خیلی دل‌ناک است.


پ.ن یک » ببخشید که بعد از این همه وقت نبودن، این‌قدر تلخ برگشتم. قصدم این نبود اما نوشتن که تمام شد، این‌طوری شد. راستش تا پست های تلخ نباشند، نوشته‌های خوش‌حال و هیجان انگیزم معنا پیدا نمی کند. نه ؟


پ .ن دو »» مخاطب این پی‌نوشت بسیار خاص است! سه سال است با هم آشنا شدیم. در این مدت همه رقمه برایم سنگ تمام گذاشته و پله‌ی صعودم بوده. اما من کار خاصی برایش نکرده ام. فقط حرف های درگوشی و عمومی‌ام را با او در میان گذاشته ام و او هم شنونده‌ی خیلی خوبی بوده است. ضمن این‌که واسطه‌ی آشنا شدن من با دوست‌های خوبی بوده. تولدت مبارک رفیق عزیز. :-)

+نوشته شده توسط م.م | پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391|
از آن متن‌هایی که دوست داشتم خودم می‌نوشتم ...


گاهی بعضی‌ها با ما جور در می‌آیند، اما همراه نمی‌شوند، گاهی نیز آدم‌هایی را می‌یابیم که با ما همراه می‌شوند اما جور در نمی‌آیند. برخی وقت‌ها ما آدم‌هایی را دوست داریم که دوستمان نمی‌دارند، همان گونه که آدم‌هایی نیز یافت می‌شوند که دوستمان دارند، اما ما دوستشان نداریم. به آنانی که دوست نداریم اتفاقی در خیابان بر می‌خوریم و همواره بر می‌خوریم، اما آنانی را که دوست می‌داریم همواره گم می‌کنیم و هرگز اتفاقی در خیابان به آنان بر نمی‌خوریم! برخی ما را سر کار می‌گذارند،‌ برخی بیش از اندازه قطعه گم شده دارند و چنان تهی‌اند و روحشان چنان گرفتار حفره های خالی است که تمام روح ما نیز کفاف پر کردن یک حفره خالی درون آنان را ندارد. برخی دیگر نیز بیش از اندازه قطعه دارند و هیچ حفره ای، هیچ خلأی ندارند تا ما برایشان پُرکنیم. برخی می‌خواهند ما را ببلعند و برخی دیگر نیز هرگز ما را نمی‌بینند و نمی‌یابند و برخی دیگر بیش از اندازه به ما خیره می‌شوند...گاه ما برای یافتن گمشده خویش، خود را می‌آراییم، گاه برای یافتن «او» به دنبال پول، علم، مقام، قدرت و همه چیز می‌رویم و همه چیز را به کف می‌آوریم و اما «او» را از کف می‌دهیم. گاهی اویی را که دوست می‌داری احتیاجی به تو ندارد زیرا تو او را کامل نمی‌کنی. تو قطعه گمشده او نیستی، تو قدرت تملک او را نداری. گاه نیز چنین کسی تو را رها می‌کند و گاهی نیز چنین کسی به تو می‌آموزد که خود نیز کامل باشی، خود نیز بی نیاز از قطعه های گم شده. او شاید به تو بیاموزد که خود به تنهایی سفر را آغاز کنی، راه بیفتی، حرکت کنی. او به تو می‌آموزد و تو را ترک می‌کند، اما پیش از خداحافظی می‌گوید: «شاید روزی به هم برسیم ...»، می‌گوید و می‌رود، و آغاز راه برایت دشوار است. این آغاز، این زایش،‌ برایت سخت دردناک است. بلوغ دردناک است، وداع با دوران کودکی دردناک است، کامل شدن دردناک است، اما گریزی نیست؛ و تو آهسته آهسته بلند می‌شوی، و راه می‌افتی ومی روی، و در این راه رفتن دست و بالت بارها زخمی می‌شود، اما آبدیده می‌شوی و می‌آموزی که از جاده های ناشناس نهراسی، از مقصد بی انتها نهراسی، از نرسیدن نهراسی و تنها بروی و بروی و بروی.


- شل سیلور استاین

+نوشته شده توسط م.م | جمعه یکم اردیبهشت 1391|
از دوستی، تنهایی، مرغ و تخم‌مرغ تکنولوژیک و سروش صحت

بیشتر آدم های امروزی تعداد سیم‌کارت ها و گوشی‌های موبایل‌شان بیش از یک است. اکثرشان بیشتر از یک اکانت در جی‌میل و یاهو و سایر شبکه‌های اجتماعی دارند. حرف دوستی که وسط می آید همه ادعای رفاقت شش دانگ می کنند. اما اکثر آدم ها به طرزی باورنکردنی و آزاردهنده تنها هستند. نمی دانم آدم ها از سر تنهایی به اینترنت پناه آوردند و دل به چند تا لایک و کامنت خوش کردند یا اینترنت بود که به تنهایی‌ها دامن زد و باعث شد هر کس سرش را در لاک خودش فرو کند و چت را به گفتار و :) را به یه لبخند مهربان ترجیح دهد. 


مدتی است ایمیلی دست به دست می شود و  متنش این جا و آن جا بازنشر می شود که خیلی خوب است. یعنی در سطح کلمه که می خوانی‌اش سراسر وجودت پر از لذت می شود. اما عمیق‌تر که به آن فکر می کنی حس می کنی یک سطل آب یخ ریخته اند روی سرت. همان متنی را می گویم که در آن سروش صحت ویژگی های یک دوست خوب را ذکر کرده است. (اگر کسی هست که آن را نخوانده می تواند سری به ادامه مطلب بزند) من واقعا کنجکاوم بدانم این دوست هایی که صحت می گوید کجا هستند که اینقدر کم‌یاب و حتی نایاب شده اند؟! آقای صحت! شما خودتان چند تا از این دوست ها دارید ؟! آقای صحت! خوش به حال تان.

ادامه مطلب
+نوشته شده توسط م.م | دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391|
بازگشت شازده کوچولو


یک نویسنده‌ی ایرانی با سوءاستفاده (؟) از عنوان محبوب و دوست داشتنی «شازده کوچولو» از «سنت اگزوپری» کتابی نوشته با عنوان «بازگشت شازده کوچولو». قهرمان اصلی این کتاب، همان شازده کوچولوی معروف است که حالا به زمین بازگشته و می خواهد چگونه زندگی کردن در زمین را یاد بگیرد. مانند روند داستان شازده کوچولو، او با افراد، اشیا و حیوانات مختلفی که هر یک نماد مفهوم خاصی هستند مواجه شده و جملات شعاری و گل درشت متعددی به خواننده تحویل داده می شود. جملاتی با محتوای نیکی کردن به کائنات و پاسخ متقابل گرفتن، مثبت اندیشی و مطالبی از این دست که فقط در کتاب های روان شناسی عامه پسند بازاری یافت می شوند. نویسنده داستانش را با بیان خلاصه‌ی داستان شازده کوچولوی اصلی شروع کرده و سپس آن را ادامه داده است. تصویرسازی کتاب، طرح روی جلد، قطع و حجم کتاب با نسخه‌ی اصلی هیچ تفاوتی ندارد و به نظر می رسد برای این تقلید ناشیانه زحمات بسیاری کشیده شده است. 

به نظر من اگر محتوای کتاب هوشمندانه تر نوشته شده و تا این اندازه شعاری و رو نبود، شاید می توانستیم هوش نویسنده را تحسین کرده و کتاب را به همه معرفی کنیم. اما حالا تنها کاری که به عنوان خواننده‌ی کتاب می توانم انجام دهم، این است که بگویم بهتر است «بازگشت شازده کوچو»، نوشته «مهدی سیگاریان وفا» از انتشارات «مولف» را نخوانید. و البته این نظر شخصی من است. شما هم می توانید آن را بخوانید و در کامنت های این پست، نظراتتان را بیان کنید. :-)

+نوشته شده توسط م.م | دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391|

RSS