ستاره
لپتاپ را که خاموش میکنم خانه در تاریکی محض فرو میرود. چندتایی چراغ رنگی کوچک هست که برای وسایل برقی خانهاند. این رنگیهای کوچک راهنمای شب هستند. چراغهای آبی مودم است، لامپ سبز رنگ تلویزیون، لامپ آبی اسپیکر، لامپ زرد روی آیفون، چراغ قرمز چشمک زن تلفن و حتی لامپهای نارنجی توی کلیدهای برق شبها مراقب مناند. اینها ستارههای شبِ خانهی ما هستند. روزها هم روشنند اما نورشان فقط شبها خودنمایی میکند. در سیاهی خانه راه میافتم سمت آشپزخانه. آشپزخانهمان ستاره ندارد. باید مواظب باشم بلایی سر خودم نیاورم. ماگ فیروزهای را پر از چای میکنم و میآیم کنار پنجرهی پذیرایی. این طرف کمی روشنتر است. نور تیر چراغ برق اینجا را کمی روشن کرده است. پرده را آرام کنار میزنم و به تیر چراغ برق خیره میشوم. فکرم همه جا هست اما چشمم فقط همان تیر دیلاق را میبیند. از خواب رفتن پایم میفهمم زمان زیادی را نشستهام روی دستهی مبل. تکانی میخورد و صدایم میکند. دارد خوابم را میبیند...لبخند میزند. مینشینم کنارش. انگشت اشارهام را میبرم سمت انگشتهای دستش و انگشتهایش بلافاصله انگشت من را محکم فشار میدهد. هنوز دارد میخندد. کنارش دراز میکشم. دوست دارم وقتی خواب است نگاهش کنم. یاد روزهای کودکی میافتم. هوا کمکم روشن میشود. نور تقلا میکند خودش را از شیشه های سبز و از میان پرده های حریر عسلی رنگ داخل اتاق برساند. پردههایمان نور را پالایش میکند و با هالهای از رنگ طلایی پخش میکند توی اتاق، روی ما...سمفونی آلارمهای موبایل شروع میشود. صبح شده و من هنوز نخوابیدهام. از خواب بیدار شده است. «خواب چی میدیدی؟» کتاب علوم را میگذارد توی کیفش، ماگ چای را با خونسردی پائین میآورد، شانه بالا میاندازد و میگوید «نمیدونم!»یکی یکی میروند دنبال کار و زندگیشان و من تازه خزیدهام زیر پتو و به نور، زندگی، روزها و خیلی چیزهای دیگر فکر میکنم.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.