یلدا
امشب مادربزرگی دانه های زبر گلپر را روی دانه های براق انار می پاشد. امشب دختر جوانی دست همسفر آینده اش را در دست گرفته و از دقایق شیرین پُرو کردن لباس عروسی اش برمی گردد. امشب پسر جوانی دور از خانه و خانواده اش شبکاری دارد. امشب مادری پای گچ گرفته اش را آرام آرام تکان می دهد و اجازه نمی دهد بچه هایش متوجه درد پایش شوند. امشب دانشجویی بی خیال این یک دقیقه بیش تر سخت کوشانه درس می خواند و از رقابت عقربههای ساعت با همدیگر و گذر سریع زمان شاکی است. امشب پسربچهی هشت سالهای با عجله دیکته شبش را می نویسد تا برای رفتن به خانه «مامان جون» مشق نداشته باشد. امشب مادری نوک دندان تازه بیرون زده کودکش را حس کرده و خوشحال است. امشب پدری حقوقش را گرفته و خوشحال است که با دست پر به خانه برمی گردد. امشب دختربچهای از داشتن یک پاککن نو - درست مثل پاککن بغل دستی اش - خوشحال است . امشب دختر و پسر جوانی برای اولین بار همدیگر را دیده اند و حالا هرکدام با احساس های تازه کشف شده ای کلنجار میروند. امشب زن تنهایی چند دست لباس نیمه کاره را به خانه آورده تا سردوز کند. امشب دختر جوانی دلتنگ و بی قرار است و خط های شلوغ مخابرات مسج هایش را می بلعند. امشب در گوشه زندان جوانی شب ندارد؛ فردا موعد اجرای حکمش است. امشب معلمی خسته با عجله ورقه های امتحانی را تصحیح می کند و از دیدن نتیجه تلاش هایش غرق شادی است. امشب دانشجویی خوشحال است که فصل آخر پایان نامه اش را بالاخره تمام کرده است. امشب خانواده ای بعد از سیزده سال صاحب دختری شده که اسمش یلدا است. امشب خانوادهای دور هم جمع شده اند؛ پدرشان در قاب عکس روبان مشکی دار به آن ها لبخند می زند. امشب صندلی های راهروی بیمارستان شاهد به هوش آمدن عروس جوانی بودند که شب عروسی اش تصادف کرده بود. امشب فروشندهای از تمام شدن همهی هندوانههای پشت وانتش خوشحال است. امشب پدربزرگی کاسه آجیل را روی رومیزی ترمه می گذارد و نگاه قدرشناسانه ای به همسر پیر اما همچنان زیبایش می اندازد. امشب شبی است مثل همه شب ها، اما نه مثل همه شب ها، امشب یلداست.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.