روزهای آخر، نیلوفر آرایش هم نمی کرد، صبح تا عصر با جعبه فلش کارت هایش می نشست روی مبل های راحتی سبز توی لابی و کلمه ها را می بلعید، بیشتر از هر چیز نگران زبان بود. بچه های معماری سرشان را از روی جزوه بلند نمی کردند حتی، روان شناسی ها متعادل تر و آرام تر بودند و مثل ما تا آخرین لحظه کتاب ها را ورق نمی زدند. حمیده صبح ها زودتر می آمد. ناهارمان را نیم ساعته می خوردیم. بوفه ساکت و افسرده بود. بچه ها لیوان چایی را پنهانی و با ترس و لرز می آوردند بالا که زمان‌ از دست نرود. ملیحه اگر لا به لای امتحان های پایان ترمش وقت آزاد پیدا می کرد به ما دلداری و آرامش می داد. نمی­دانم سالن بالا خیلی داغ بود یا ما که هوای آزاد و سوزدار بیرون را به جان می خریدیم، حتی زیر باران. همین الان هم جزوه­های رنگین کمانی شده ام را دارم. هجده نوزده ساله ها با حالت خاصی به ما نگاه می کردند، انگار که حال امروز ما روزهای فردای آن ها بود. دم غروب ها فلاسک چای یواشکی­مان را می بردیم گوشه تراس با شکلات تلخ و برش های سیب و پرتقال و کیوی، علیرضا قربانی گوش می­کردیم و فریدون، شاید که التهابمان کم شود. می شد؟ می شد. شام بیسکوئیت دایجستیو شکلاتی بود و چوب شور کنجدی! چیز دیگری از گلویمان پائین نمی رفت انگار. بعد همه چیز متوقف شد. همه مان درس و کنکور را گذاشتیم کنار و یک روز قبل از شروع ماراتن دوباره صداهایمان بالا گرفت، انگار رنگ پاشیدند به آن روزهای کتابخانه. عکس گرفتیم و صدای حرف و خنده مان بوفه را پر کرد و زندگی رنگی شد. بعد با بچه هایی که پس فردا صبح کنکور داشتند خداحافظی کردیم و با یک بغل شیطنت و آرزوی خوب و بغض و ترس پنهانی راستش بچه ها را راهی کردیم. تا دو روز کارمان همین بود. ما آخرین گروه بودیم. نوبت ما که شده بود جز سه چهارتا تینجر کنکوری و یک دانشجوی دکترای هیستریک کسی نمانده بود. حمیده ترجیح داد روز قبل از کنکور به زندگی­­اش برسد؛ کلاس اسپانیایی. من اما دلم می خواست تا آخرین لحظه بمانم همان جا و خدا می داند سکوت آن شب سوت و کور کتاب­خانه چه قدر کُشنده و کِشنده بود. به امسالِ این روزها فکر می کردم و می دانستم دلم برای این روزهای خیلی سخت تنگ می شود. به خودمان و به تلاشمان اطمینان داشتم اما چیزی ته دلم موج می زد که نمی دانم چه بود.

حالا سال بعد آن روز است. کلاس های من از فردا شروع می شود و حمیده آن طرف دنیا در یک ترم مرخصی تحصیلی اش به سر می برد. خوشحالیم و امیدوار و مصمم.

+ کنکوری ها، دو قدم بیشتر مانده، موفق باشید :)