کلاه‌قرمزی و پدربزرگ

خیلی بچه که بودم با انواع سرکردنی‌ها مشکل داشتم. تحت هیچ شرایطی اجازه نمی‌دادم کلاه و روسری سرگرمم کند. یک‌ساله که بودم پدربزرگم برایم یک کلاه قرمز گوجه‌ای با کش‌باف سورمه‌ای و سفید گرفت. به خاطر رنگش بود یا چه که نمی‌دانم چه‌ شد از بعد از آن سال، تنها کلاهی که اجازه دادم بر سرم برود همان کلاه قرمز بود! تا سوم یا چهارم ابتدایی همان آش بود و همان کاسه. با این‌که هر سال کلاه تازه‌ای برایم می‌گرفتند، کلاه قرمز هدیه‌ی پدربزرگ کماکان انتخاب اول و آخرم بود. کلاه‌قرمزی که ستاره‌ی سینما شد من به همه پز کلاهِ قرمزم را می‌دادم و البته که کلاه من شبیه کلاه او نبود و البته‌تر که بر همگان واضح و مبرهن است من از کلاه‌قرمزی، بامزه‌تر بودم! 

البته این کلاه، یک منگوله‌ی قرمز هم داشت که دیگر ندارد!

حالا اتفاقات روزگار طوری رقم می‌خورد که از لابه‌لای لباس‌های زمستانی، رنگ قرمز همان کلاه به من چشمک بزند و من بیست و چندساله یاد پدربزرگی بیفتم که پانزده سال است دیگر بین ما نیست و بنشینم سر لباس‌ها و تونل بزنم به گذشته و خاطراتش و یاد همه‌ی هدیه‌های یواشکی‌اش بیفتم و چشم‌هایم گریه کند و لب‌هایم بخندد...


+ اگر دوست داشتید اموات را به فاتحه یا صلواتی مهمان کنید. :) 


گزارش یک واقعیت

لوکیشن: یکی از کلاس های موسسه

با حضور : 20 نفر از زبان‌آموزان از طیف سنی 9 تا 26 سال

هدف: داستان سازی به روش سیال‌سازی ذهن و تقویت زبان انگلیسی


فرآیند تامل‌برانگیز تشکیل داستان را در ادامه‌ی مطلب ببینید.

ادامه نوشته