« شش ساله ازش خوشم میاد، نمی دونم بهش می رسم یا نه . خدایا! یعنی میشه که بشه ؟» نشستم روی این صندلی و سعی می کنم جز به کلمات جلوی چشمم به چیز دیگه ای فکر نکنم. اما فکرم همه جا می رود الا جایی که باید برود . ترک شیشۀ روی میز هم حواسم را پرت می کند چه برسد به جمله هایی که این گوشه و آن گوشۀ میز نوشته اند. «خدایا ! می دونم که اگه بخوای من سال دیگه روانشناسی تهران قبول می شم»نمی دانم کسانی که قبل از من روی این صندلی نشسته بودند چه دنیایی داشتند و چه آرزوهایی، اما می دانم که شبیه هم بودیم، شبیه هم هستیم. امروز چند نفر قبل از من روی این صندلی و پشت این میز نشسته بودند ؟ از اول این هفته چند نفر روی این صندلی نشسته بودند ؟ از اول این ماه، از اول این ترم ، از چهار سال پیش ؟ از وقتی اینجا تاسیس شد ؟ پله پله ذهنم به عقب بر می گردد و هضم صورت مساله برایم سخت تر. چند نفر از این n نفر به آرزوهایشان رسیده اند ؟ چند نفرشان همانی شدند که می خواستند ؟ چند نفرشان مجبور به انتخاب سرنوشتی شدند که برایشان مقدر شده بود ؟ چند نفر از جایی که هستند راضی هستند ؟ چند نفرشان ناراضی اند ؟ ذهنم کات می خورد به خرداد ماه 85. پنج هفته مانده به کنکور شروع کردم به درس خواندن و رتبه ها که اعلام شد، همه غافلگیر شدند! ذهنم می رود سمت آهنگ تسنیم و تک بیت شاهکارش که چند روزی است در ذهنم پلی بک می شود. ذهنم می رود سمت روی ماه خداوند را ببوس و صفحات آخرش که به اعتقاداتت شُک وارد می کند و کُشنده شَک است. ذهنم می رود سمت رمان جیمز جویس که که اگر به اصرار استاد کلاس رمان نبود، محال بود بخوانمش، اما آخر ترم به این نتیجه رسیدم که یک نویسنده غیر مسلمان هم می تواند ایمانت را قلقلک دهد. «سال دیگه این موقع کجا هستم؟» از دست خودم ناراحتم که هر وقت به پیسی می خورم یاد خدا می افتم. انگار که خوشی ها را حق مسلّم خودم می دانم و سختی ها را کم لطفی خدا نسبت به خودم. موسیقی دوباره پلی بک می شود. مردمان حیله کرده اند تا خود را پنهان کنند،او هزار طریق می کند تا خود را آشکار کند. پایان خوش بهتر از خوشی بی پایان است، اینجوری بیشترقدردان لذت های زندگی خواهم بود. خدایا! شکرت... لرزش شیشه مرا به خودم می آورد. یک اس ام اس است از یک دوست قدیمی: "در مشکلات باید سکوت کرد، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد".

+ جملات داخل گیومه از دست خط های بچه ها روی میز مطالعۀ کتابخانه