درست مثل فیلم ها! با یک جهش ناگهانی و زنگوله های درشت عرق سرد روی پیشانی از خواب پرید. دو سه دقیقه ای طول کشید تا بفهمد علت تیر کشیدن دردناکی که تا اعماق وجودش حس کرده چه بوده. آه از این دندان! چرا این قدر بی مقدمه شروع شد! نصفه شبی کار خاصی نمی تواند انجام دهد. برای ناخودآگاهش لالایی می گوید تا سریع تر خوابش ببرد اما او هم سرکش و شیطان شده نصفه شبی! خواب مثل پسربچه های شیطان که خرابکاری کرده اند و از دست مادرانشان فرار می کنند، از چشم ها فرار می کند. باید فکری به حال درد کرد. در تاریکی خانه و با ذهنی گیج از درد، خود را به آشپرخانه می رساند و مُسکن پیدا می کند. آب که می خورد، دندانش شدیدتر اعلام وجود می کند. به خودش چیزکی می گوید که چرا زودتر به داد این دندان بی زبان نرسیده که حالا این طوری داد و هوار نکند. تا مُسکن اثر کند حوله ای گرم می کند تا روی لپ ِ از درد گل انداخته اش بگذارد. انگار انکفالین ها پیغام گرما را سریعتر از حس نکردن درد به مغز می رسانند. این جا هم پارتی بازی است! آرام می شود. صدای اذان صبح می آید. درد رفته، اما هنوز خواب برنگشته. با او قایم باشک بازی می کند انگار. صبح، مامان برگۀ قرص و حولۀ داغ و حال نزارش را که می بیند می فهمد ماجرا چیست. سرزنشش می کند که چرا همان نیمه شب از خواب بیدارشان نکرده است. منتظر است سریعتر شنبه شود تا خود را روی اولین یونیت دندان پزشکی رها کند، هر چند از آن خوشش نیاید.

+ لابه لای دردکشیدن ها و شب نخوابیدن های این هفته به یک نتیجۀ مهم رسیده ام. بعضی کارها ، تفریحات و دوستان حکم مُسکن را دارند. آرامش بخش خوبی هستند اما موقتی و زودگذرند و فقط خوب شدن حالت را به تاخیر می اندازند. باید گشت و اصل ِ کاری را پیدا کرد.