بادکنکهای جوانی
هر کدامشان را که دستت بگیری، کمی باد لازم داری تا بوزد و برساندت به آن جایی که آرزویش را در سر داشتی. خوشرنگ و لعاب و فریبندهاند. دل هر کسی را از دور می برند، دل خودت را هم، حتی از نزدیک. حجم دارند، البته حجمشان بستگی به انرژی و قدرت پروراندگی خودت دارد اما جوانی مان (معمولا) زیاده خواهی را دوست دارد و بادکنک های آرزوهایمان هر روز بزرگ تر از دیروز می شوند. چند سال بالا و پائین، اکثرا از این بادکنک ها داریم. امتحان، درس، کنکور، پول، شغل، زندگی عاطفی، زندگی شخصی...هر کس بادکنک هایش را یک رنگی تصور می کند. همه را یک جا می چیند و شاید چندین ساعت در روز نگاهشان کند.رنگارنگ هستند و جذاب و چشم نواز. اما می دانی بدیشان چیست؟ نمی گذارند اکسیژن به سلول های ذهنت برسد. زندگی در لحظه را از دست می دهی تا آن را به دست بیاوری. غافل از اینکه باید «آن» را دریابی. آینده نگری خوب است اما گاهی اوقات زندگی کردن در لحظه بهتر است. این چند روز یاد گرفتم دورنمای بادکنک های رنگی زندگی خودم و دیگران گولم نزند. یاد گرفتم گاهی باید بی رحم باشم. سوزن به دستم بگیرم و و بادکنک های اضافی را بترکانم.درست مثل هرس کردن درختان.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.