انتخاب
انگار کن در
جاده ای که خودش ساخته تخته گاز می رفت. زیر و بم و فراز و نشیب جاده را
می شناخت. اتفاق است، می افتد. بیل دستش گرفت و بخشی از سرسبز ترین نقطهی
جاده اش را چال کرد. شریک جرم هم داشت. چند روزی در سودای ماجراجوئی و
کنجکاوی اینکه آن پائین چه خبر است به کندن ادامه داد. بیلش به سنگ خورد.
فهمید که اشتباه کرده. سریع، خاک ها را سر جایش برگرداند. روزهای زیادی
طول کشید تا جاده شبیه روزهای اولش شود. جاده که دوباره صاف شد، عرق از
صورت پاک کرد و دست را سایهبان چشم ها کرد. چشم به انتهای جاده دوخت. از رسیدن به
مقصد عقب مانده بود. اما ماهی را به موقع از آب گرفت. مثل قبل مسیرش در
جاده را ادامه می داد. هرازگاهی به عقب نگاه می کرد و از اینکه جاده اش
برآمدگی داشت و آسفالتش دو رنگه شده ناراحت می شد. از وصله پینه شدن
جاده اش خوشش نمی آمد،کمالگرا بود؛ اما خب چاره ای هم نبود. خوش و خرم و
مصمم پا روی جاده کوبید و راهش را پیش گرفت. صدائی شنید. خوبتر گوش کرد.
یکی از موجوداتی که ته آن چاله مانده، صدایش می کرد. مانده بود که برود یا
نرود. رفتن مساوی بود با کندن/پر شدن یک چالهی دیگر و نرفتن گوش سنگین می
خواست و دل سنگ. دل دل می کرد که برود یا بماند. تصمیمش را گرفت.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
رفت.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.