گزارش یک واقعیت
لوکیشن: یکی از کلاس های موسسه
با حضور : 20 نفر از زبانآموزان از طیف سنی 9 تا 26 سال
هدف: داستان سازی به روش سیالسازی ذهن و تقویت زبان انگلیسی
روی تخته مینویسم: «روزی، یک قو به آب نگاه کرد و ...»* از بچه ها خواستم یکییکی جملهی پیشنهادیشان که مکمل روند داستان باشد، بگویند.
شیده، 18 ساله: «و با خودش فکر کرد من چهقدر خوشگلم.»
شقایق، 13 ساله: «او در مزرعهای نزدیک برکه زندگی میکرد»
مهرنوش، 20 ساله: «قو، خیلی تنها بود»
لیلی، 22 ساله: «پس تصمیم گرفت برای خودش شوهر پیدا کند»
مینا، 23 ساله: «قوهای آن منطقه جذاب نبودند، نمیدانست از کجا شوهر دلخواهش را پیدا کند»
فرزانه، 15 ساله: «یکروز یک قوی جذاب که راهش را گم کرده بود سر از آن منطقه درآورد»
دیدم کار دارد به جاهای باریک میکشد، وقت کلاس هم داشت تمام میشد، به بچهها گفتم پایان داستان را پیشنهاد دهند.
شهرزاد، 9 ساله گفت: «قو، شکست عشقی بخوره»
سارا، 25 ساله گفت: «این قوی خوشتیپ که میآد خودش متاهل باشه و قوی ما دوباره تنها بمونه»
اینجا من تذکر دادم که با حیوانی به نام قو سر و کار داریم، نه موجودی به نام انسان! ضمن اینکه قوها ازدواج نمیکنند.
مهشید، 16 ساله گفت: «قوها با هم دوست شوند، بعد یک شکارچی بیاید و یکی از آنها را شکار کند و قو، دوباره تنها شود»
زنگ خورد و قرار شد داستان را جلسههای بعد ادامه دهیم. اما من تمام طول کلاس داشتم با سوالهایی که توی ذهنم یویو بازی میکردند کلنجار میرفتم. این نسل، چرا اینقدر به ازدواج و مقولهای به نام «شوهر» فکر میکند؟ چرا شهرزاد 9 ساله میخواهد یک قو را شکست عشقی دهد؟ چرا مهرنوش 20 ساله ذهنش میرود سمت «تنهایی» یک قو ؟ سرم سنگین شده، هیچ جوابی برای سوالهایم ندارم...
* البته اینجا ترجمهی فارسی جملههای بچهها را نوشتهام.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.