برای تولد یک خواستنیِ بزرگِ کوچک
79-80
از مدرسه که برمیگشتم خواب بود. عادت کرده بودم بی خیال خستگیم شوم و از ساعات خواب بودنش استفاده کنم تا درس بخوانم.بیدار که میشد یک کاغذ و مداد دستش می گرفت، پشت درِ بستهی اتاق مینشست، با مدادش میزد به در و میگفت «خواهر جو(ن)، جوجو، خواهر جو(ن)،جوجو» . میخواست بیاید توی اتاق و نقاشی (جوجو) بکشد؛ مثل من! و البته که نمیشد. گاهی اوقات کاغذش را از زیر در سُر میداد تو و برایش نقاشی میکشیدم. گاهی بقیه حواسش را پرت میکردند تا کارهای من تمام شود، گاهی هم دلم طاقت نمیآورد، بیخیال درس میشدم و در اتاق را باز میکردم. باز شدن در برایش به منزلهی یک فتح بزرگ بود. دورخیز میکرد، خودش را پرتاب میکرد توی بغلم، بلند بلند و از ته دل میخندید و دقایق طولانی همانجا میماند. بزرگتر که شد، این روند به نوع دیگری ادامه داشت. نوشتن و خطخطی کردن را دوست داشت، به خصوص روی دیوار! راه حل آن را هم پیدا کردیم. روی دیوار، تا آنجایی که قدش میرسید کاغذرنگی و روزنامه چسباندیم. حالا او به هنرنماییش روی دیوار میپرداخت و من هم به درس و مشقم. روزهای پرخاطرهای سپری شد، برای همهمان.
90
کتاب را از جلویم برمیدارد و سُر میدهد به طرفی. کاغذها را پراکنده میکند و خودکارم را از لای انگشتانم درمیآورد و میآید روی پای من مینشیند. میگوید «نگاهم کن». نگاهش میکنم. میگوید «چشمهایم را نگاه کن. هرکس زودتر خندید، میسوزه!» خندهی سرخوشانهای تحویلش میدهم که یعنی قبول. نگاهم که به آن چشمهای درشت و براق و خندان تیلهای میافتد میزنم زیر خنده و میسوزم! بعد آنقدر قلقلکش میدهم که سر و صدایمان خانه را برمیدارد. (در راستای حفظ آبرو از ذکر سایر مصادیق شیطنتهایمان معذورم. :دی )
+ قبلترها فکر میکردم اینکه پدر و مادرها و بزرگترها میگویند نفهمیدیم بچهمان چطوری بزرگ شد و انگار همین دیروز بود و ... یک جور تعارف یا حتی شکسته نفسی است. اما حالا آلبومهای عکس را که ورق میزنم،خاطراتش را که مرور میکنم، واقعا نمیفهمم این سالها چهطوری گذشت. قهر و آشتی و دلخوری زیاد داشتهایم، شیطنت بیشتر اما. دیگر به این فکر نمیکنم که چرا اینقدر زود گذشت. دلم برای بچهگیهایش تنگ میشود اما از بزرگ شدنش هم خوشحالم. خوشحالم که آن روزها شیرین و پرخاطره گذشت و جایی ته قلبم نوید میدهد که روزهای آینده حتی شیرینتر از این روزها خواهند بود.
پ.ن : شروع که به نوشتن کردم روبهروی من نشسته بود. انعکاس صفحهی آبی وُرد را در شیشهی عینکم دید و پرسید چی مینویسی ؟ گفتم «پست وبلاگ». گفت «هر وقت نوشتی، من بخونم؟» سَرم را در سکوت پائین آوردم و یک قطره اشک هم سُر خورد روی کیبرد. خواندش که تمام شد گفت «اگر این پست را ثبت کنی، باید با یکی از چیزهایی که خیلی دوست داری خداحافظی کنی! » خواستم بگم اینجور خواهر و برادری هستیم ما! :دی
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.