» نیچه، جمله ی معروفی دارد.«بیش از آن‌که عاشق معشوق باشیم، عاشق عشق هستیم.»

»» همه در اتوبان، در حال حرکتند. هیچ کس ، هیچ چراغ قرمزی را زیر پا نمی گذارد و همه چیز ظاهرا عادی و قانونی است. اما، تو دلت می خواسته پایت را روی پدال گاز فشار دهی و جلو روی. اجازه نداری ! قانون اجازه نمی دهد. چشم هایت را می بندی. اینجا محدودیت و قانون دست و پاگیری در کار نیست. پا را محکم تر روی پدال می فشاری. دستی روی شانه ات می خورد. به خودت می آئی. زدی به خاکی. نفس عمیقی می کشی و فکر می کنی که خوب شد فانتزی بود. نه ؟ 

»»» اینکه دورنمائی از تصویرآینده ات داشته باشی خیلی عالی است. کمکت می کند زود، به آن جایگاه رویایی ات برسی. اما باید با سرعت مطمئن حرکت کنی. نه خیلی لاک پشتی، نه به سرعت جت. دیررسیدن بهتر از هرگز نرسیدن است. یادت که نرفته ؟ اما ! یادت باشد. یادت باشد که مرز رویا و حقیقت را گم نکنی. آن وقت میدانی چه می شود ؟ چشمانت را که باز می کنی، می بینی اطرافت – آنچه هست – با آنچه باید باشد زمین تا آسمان فرق دارد. فکر می کرده ای دستی تو را هل داده و پرت کرده به آن جائی که دوست می داشتی. اما ناغافل هشیار می شوی و می بینی هیچ دستی در کار نبوده. همه مشغول کار خودشان بوده اند. تو فقط دلت می خواسته دستی تو را به جلو هل بدهد. آب سرد که روی سرت می ریزند و به دنیای واقعیت برمی گردی، از زمین و زمان شاکی می شوی و به خدا گلایه می کنی. اگر ...

»»»» اینکه از چیزی حرف نزنیم، به این معنی نیست که درباره اش هم فکر نمی کنیم. اگر هیجانی را بروز ندهیم، به این معنی نیست که هیجانی هم از اصل وجود ندارد. روان شناس ها می گویند هم affect  داریم و هم emotion . پیدا کردن فرق این دو هم باشد با خودتان. :)