نوشتار پراکندهی مناسبتی دوبل !
الف. فرودین یا اردیبهشت دوسال پیش بود انگار. جلوی در بلال سوار بیآرتی شدم و از میان صندلی های خالی اتوبوس یکی از آن عقبی ها را انتخاب کردم. از کیفم کارت تبریک و هدیه ای که یکی از مخاطب های شهرستانی برای عوامل برنامه فرستاده بود بیرون آوردم و مشغول خواندن شدم و لبخند عمیقی بر لبم نشست. بغل دستیام که گویا مشغول سرک کشیدن بر خواندنیهای من بود، سین جیم کردنش را شروع کرد. فوق لیسانس تدوین گری بود و می خواست وارد سازمان شود. هر چه گفتم کمک خاصی از دست من برنمی آید به خرجش نرفت. تا خود میدان ولیعصر داشت چگونگی ورود به سازمان را می پرسید و من می گفتم که مشترک موردنظرش من نیستم و خیلی خیلی کوچک تر از این حرف ها هستم و ... از اتوبوس که پیاده شدم نفس عمیقی کشیدم و به جادوی رسانه فکر کردم. امروز تولد همان رسانه ای است که روزگاری من و خیلی های دیگر را وابستهی خود کرد و جزوی از آن شدیم و بعد خواسته یا ناخواسته کمرنگ شدیم و ... بگذریم؛ تولدت مبارک رادیو جوان.
ب. همشهری جوان هم یکی از آن هایی است که احساسات متناقضی به آن دارم. روزهایی بود که خوانندهی خاموشش بودم و بعد سوسو زدم و فعالتر شدم و بعد جزء کوچی از آن شدم و حالا فقط حجم انبوهی از خاطراتش مانده و شبهای خروجی و مطلب رساندنهای عجله ای و جرح و تعدیل ها و ... بگذریم، همشهری جوان، تولدت مبارک.
ج. طی این سالهای آخر، ژانرهای مختلف رسانه را امتحان کردهام. رادیو شیرین است و بازخوردهای بیشتری دارد. نوشتار اینترنتی مخاطب محدودتر و به روزتری دارد. روزنامه و مجله همچنان کلاسیک است و ماندگارتر. تا زمانی که گاف خانمان برانداز نداده باشی فیدبک خاصی هم از مخاطب و بالادستیها نمی گیری. نمی دانی متنی که برای نوشتنش مدام نگاهت به کلمه شمار وُرد بوده تا از صفحه بیرون نزند با اشتیاق خوانده میشود یا بی اعتنایی در دستهای گِلی سبزی فروش محله می چرخد یا این روزها صرف برق انداختن شیشه های خانه ها می شود.
د. این تیپ کارها ویترین جذاب و پرزرق و برقی دارد. خیلی از کسانی که از دور نگاهت می کند آهی از ته دل می کشند و آرزو می کند جای تو باشد. اما فقط تو و همکارانت می دانید شب بیداری برای رساندن مطلب به صفحه بندی و بعد دیدن متن شرحهشرحه شده ات چه حسی دارد. فقط تو و همکارانت می توانید از عوض شدن تیتر مطلبت توسط یک فرد بی ربط و عمق بی سوادی اش رنج ببری و حرص خوردن هم سودی نداشته باشد، چون نمی توان آن همه روزنامه را از روی کیوسک جمع کرد. فقط تو و دوستانت می توانید از دیدن متن قیچی کاری شده ات شوکه شوی و چیزی که نوشته ای برای خودت تازگی داشته باشد، دقیقا به اندازه خود مخاطب ها. تصمیم های ناگهانی و دقیقه نودی و زیر و رو کردن سرنوشت آدم ها در کمتر از یک ساعت هم،...بـــــــیب. همهی این ها به کنار، ما جوان ها دچار نوعی سادیسم رسانه ای هستم شاید که نمی توانیم با دانستن همه این ها دست از رسانه بکشیم. اما شاید بتوانیم آرزو کنیم رسانه کمی با ما مهربان تر باشد؛ کمی بیشتر دوستمان داشته باشد. دوست که اینقدر دوستش را رنج نمی دهد. می دهد؟
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.