مرا سرشار از آرامش خویشتن کرد
نشسته بودم لب یک حوض خالی و آن زن های افغانی خوشپوش را نگاه می کردم. یاد جانستان کابلستان امیرخانی افتاده بودم. با سر و صدای قایم باشک بازی ده دوازده تا دختر و پسرشان، روزهای کودکی خودم و ایوان خانه مادربزرگ را مرور کردم. یکی از همان خانم های افغانی دستش را به خانم کناریاش نشان داد و دستی روی نگین انگشترش کشید. با خودم فکر کردم لابد انگشتر، کادوی روز زنش بوده است. همان که آلاستار طوسی پوشیده بود داشت با اعمال شاقه به کودکش غذا می داد. بچه لج کرده بود و نمی خورد. دستی یک لقمه نان و پنیر و سبزی جلویم گرفت. نان سنگک داغ داغ بود. هنوز هم عطر پونهاش دیوانه ام می کند. یک آقا و خانم خیلی مسن کمی آن طرف تر از من نشسته بودند و گرم صحبت بودند. گرمای محبتشان را همان باد خنکی برایم آورد که داشت با برگ درخت ها بازی می کرد. چشم به آسمانی دوختم که آبیاش انگار پائین تر آمده بود. شاید اگر دستم را بالا می بردم می توانستم ابرها را قلقلک بدهم. بچهای دوان دوان یک شکلات پرت کرد روی کیفم و رفت. آن قدر با نگاهم تعقیبش کردم که دور شد. باز محو آسمان شدم. کیفم لرزید. مسج را باز کردم و نوشتهاش را برای خودم تکرار کردم. «مرا سرشار از آرامش خویشتن کن» سرم را بالا آوردم و دیدم یکی از همان خانمهای افغانی به من خیره شده. لبخند زدم. خجالت کشید و نگاهش را دزدید. با خودم فکر کردم لابد درباره دختری با روسری و کفش و عینک صورتی فکر می کند که یک دستش روی کیف آبی است و دست دیگرش زیر چانه و نگاهش جستجوگر. حیاط کمکم خلوت می شد. من مانده بودم و عظمت و آرامش. صدای الله اکبر اذان گوشم را پر کرد.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.