تراس
نشستهام در تراسی دور از زمین، بالای یک شهر و در محل رفت و آمد مردم. تراسی که صبحهای زود، عصرهای شلوغ و شبهای آرام مهتابی ماگ و لپتاپ و کتابهایم را میبرم آنجا و خلوت میکنم. صبحهای زود تکاپوی مردم را میببینم و حسابی کیفور میشوم از دیدن پدری که دخترش را میرساند سر کار، مادری که تغذیه را در کیف مدرسهی پسرش میگذارد و با عجله زیپ کیف را میبندد و پیرمرد بازنشستهای که نان سنگگ دوتنوره خشخاشی گرفته برای صبحانهی دونفره با بانویی که یک عمر عاشقش بوده. صبح تا عصر را مشغول نوشتن و ترجمه و کارهای خودم هستم و آهنگهایی که دوستشان دارم در حال پخشاند. بعد من هرازچندگاهی در نوا غرق میشوم و با صدایی، شاید صدای بال زدن پرندهای مقابل چشمانم یا صدای مسج گوشی ، به خودم میآیم. عصرها که ماگ چای را پر و خالی میکنم نگاهم به دختر جوانی میافتد که در شیشهی مغازهی زیر خانهمان، چادرش را مرتب میکند و سمت نامزدش میرود. کودک نوپایی را ببینم که تاتی کنان با مادرش از پارک نزدیک خانه برمیگردد یا شاید طفلی هشت ماهه که در کالسکه گریه میکند و با شکلکهای من میخندد. گلهای ریز و رنگارنگ گلدانهای شاهپسند توی ایوان چشمم را نوازش میدهد. شب اما همهچیز تغییر میکند. شب عمق دارد، پر رمز و راز است. دوست دارم شبها به جاهایی بروم که تا حالا نرفتم یا خاطرههای زیادی ازشان دارم. شبها را دوست دارم در کتابها غرق شوم و خاطرهبافی و خیالپردازی کنم. شبها حتما حواسم به رفتگر پیر محلهمان هست. گاهی از آن بالا برایش سیب پرت میکنم. چای و میوهی خودم هم محفوظ. بعضی شبها دلم میخواهد هیچکاری نکنم. فقط به آسمان خیره میشوم و با نور مهتاب و ابرهای پفکی آسمان بازی میکنم. دوست دارم بعضی شبها هیچوقت تمام نشوند. دوست دارم بعضی شبها اصلا خوابآلود نشوم؛ آنقدر که همانطور که پتوی چهارخانهی یاسی و سفید نازک اما گرمم را روی دوشم انداختهام به طلوع آفتاب خیره شوم...اما حیف که خانهمان تراس ندارد.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.