چند روایت معتبر از ...
کلاس زبان ترکیبی هیجان انگیز از شیطنت، مهربانی، معصومیت، صمیمت، خجالت، غریبگی، شیرینزبانی، شادی، اندوه، حسرت و تعجب است. لابه لای سوال های کنجکاوانه و همیشگی بچهها مثل اینکه من چند ساله هستم، شغل اصلیام چیست، دانشگاه چه خواندهام یا حتی اینکه چه کار میکنم ناخنهایم نمیشکند (!) لحظات نابی را تجربه میکنم. اتفاقاتی ساده و روزمره اما عمیق و تاثیرگزار. شما هم در بعضی از این لحظات ناب، شریک.
» مشقهایشان را که میبینم تاریخ میزنم و امضا میکنم. Excellent، Very good و good هم مینویسم. تعدادشان زیاد بود و آن جلسه کارمان هم خیلی زیادتر، همه very good ها را به صورت خلاصه نوشتم V.good . چند روز بعد در دفتر معلمها نشسته بودم که یک مادر حق به جانب با دو دفتر در دستش من را صدا کرد. «شما چرا بین شاگرداتون فرق میگذارید؟ بچهها تو این سن خیلی حساسن» در جواب نگاه پرسشگر من توضیح داد دخترش سه روز است خواب و خوراک ندارد و گریه میکند که چرا «تیچر» به دوستم هفت تا good داده اما به من فقط یکی! با ژستی شبیه علامت تعجب داشتم فکر میکردم ماجرا از چه قرار است که فهمیدم حرف V اول Very good را با عدد هفت فارسی اشتباه گرفته است. تا مدتها بعد سوژه خندیدن داشتیم.
» سوپروایزر موسسه ای که در آن کار میکردم آقایی بود حدودا 50 ساله، قدبلند و موهای مجعد قهوه ای، پوستی صورتی و چشمهایی روشن داشت. تصور کنید حدود 40 تا پسربچه 8-9 ساله شیطان را به الطایف الحیلی ساکت نشانده ای که جلوی سوپروایزر آبروریزی نکنند. خودت هم داری خیلی جدی درس میدهی. یک دفعه میبینی یکی از همین وروجک ها که روی نیمکت، کنار سوپروایزر نشسته، نرمنرم سُر میخورد سمت سوپروایزر، خودش را به او میچسباند و آرام دستش را میکشد روی صورت سوپروایزر تا ببیند او واقعی است یا عروسک! «آخه شکل عروسک خواهرم بود» نمیدانستم به استدلال شیطنت آمیز و معصومانهاش بخندم یا به چهره متعجب سوپروایزر همان موقعی که حرکت انگشتان کوچکی را روی صورتش حس کرده بود یا اینکه چهره موجه معلمانه را حفظ کرده و جملهام را تمام کنم. این اتفاق مثل بمب صدا کرد و با این که سالهای زیادی از آن اتفاق گذشته هنوز نمیتوانم حسهای متناقضم در آن جلسه را توصیف کنم.
» کافی است جامدادیام را نبرده باشم و بخواهم از یک نفرشان خودکار قرض بگیرم. در کسری از ثانیه چندین دست به سمتم دراز میشود که هر کدام یک رنگ و یک مدل از این خودکارهای فانتزی را در دست دارند. خودکار هرکدامشان را که بردارم بقیهشان قهر میکنند و ناراحت میشوند، گاهی هم زیرلب «پُز» میدهند به هم کلاسیهایشان که «تیچر منُ از شماها بیشتر دوست داره» این جور مواقع که معمولا خیلی کم اتفاق میافتد سادهترین و ارزانترین خودکار را انتخاب میکنم، بگذریم. گاهی اوقات «چشمی» حضور و غیاب میکنم، گاهی اوقات هم سرم را از روی لیست بلند نمیکنم و به شنیدن صدای بچهها اکتفا میکنم. آن روز اسم «حمیده» را که خواندم صدای پچ پچ بچهها توجهم را جلب کرد. سرم را بلند کردم و با چهره ای بسیار متفاوت روبه رو شدم، چهره ای که برای یک نوجوان سیزده چهارده ساله بیش از حد زنانه شده بود. کنجکاویام خیلی طول نکشید. خودش به بهانه ای آمد جلوی میزم و در گوشم گفت «تیچر! خیلی خوشگل شدم. نه؟ با مامانم رفتم آرایشگاه» به لبخندی اکتفا کردم و با خودم فکر کردم بچه های این دوره و زمانه چقدر زود بزرگ میشوند.
» 63 ساله بود، نمیدانستم با این سن و سال زبان واقعا به چه کارش میآید اما خب به هر حال از شاگردان کلاس بود و باید او را به عنوان یکی از جوانهای همان کلاس میپذیرفتم. اوایل بچهها تحویلش نمیگرفتند. زیادی مادرگونه بود. اما یاد گرفت چطور تینایجر شود. تکالیفش را همیشه مینوشت اما کتابها را تفریحی میآورد. میگفت سنگین است و کمردرد دارم! سخنگوی کلاس بود. هر موقع بچهها میخواستند امتحانی را کنسل کنند او را واسطه میکردند. آن تابستان یک روز در میان کلاس زبان میآمد و جلسه قرآن. سر کلاس هر موقع بحثی پیش آمد یک جوری مسیر صحبتش را به پسر مهندسش میکشاند! چند ترم بعد به گوشم رسید بالاخره عروسش را از بین بچه های همان کلاس انتخاب کرده است. باز هم نمیدانستم با این سن و سال زبان واقعا به چه کارش میآید اما فهمیدم «کلاس زبان» میتواند چه فواید جانبیای داشته باشد! «اعظم»، واقعا اعظم کلاسمان بود.
» بعد از امتحان پایان ترم برگههایشان را تصحیح کردم و نمرههایشان را خواندم تا تعطیلات عید بهشان خوش بگذرد. اما او از نمرهاش راضی نبود. ریز نمراتش را نشانش دادم و زنگ خورد. بعد از کلاس داشتم با عجله از راهرو پایین میآمدم تا از آتش بازی چهارشنبه سوری جان سالم به در ببرم که یک نفر صدایم کرد. برگشتم و با چهره ناشناسی رو به رو شدم. عجلهام را عمدا یا سهوا نادیده گرفت و از من دلیل و مدرک خواست که چرا نمره دخترش خوب نشده. اسم دخترش را که گفت من مبهوت در پلهها مانده بودم. ندیده بودم مادر یک جوان «25 ساله» اینطور برای نمره چک و چانه بزند.
» بعضی از کتابها با سیستم آمریکایی نوشته شده بود و بعضیهایش انگلیسی. سر تلفظ حرفZ با دو لهجه مختلف قشقرقی به راه افتاده بود آن سرش ناپیدا. آخر سر مجبور شدم به آسانترین روش ممکن فرق لهجهAmerican و British را توضیح دهم، آن هم به زبان فارسی. ناگهان یکی از بچهها زد زیر گریه و دواندوان از کلاس خارج شد! دنبالش دویدم و بعد از اینکه به سختی آرامش کردم علت گریه را پرسیدم. گفت «این همه می گن مرگ بر آمریکا، مرگ بر آمریکا حالا من بیام زبون این کشور بدُ یاد بگیرم؟» اگر ممکن بود، قطعا از تعجب شاخ در میآوردم. هرچه برایش توضیح دادم راضیبشو نبود. با خانوادهاش هم صحبت کردم. نتوانستند قانعش کنند. دیگر کلاس نیامد. در مسیر برگشت به خانه داشتم فکر میکردم همین حرفهایی که ما بزرگترها به سادگی از کنارش رد میشویم چه اثر عمیقی بر روح و روان بچهها میگذارد.
» پرتلاش بود و ارزش درس خواندن را میدانست. طول ترم خوب درس میخواند. اما نتوانست از امتحان پایان ترم نمره ای را بگیرد که روحیه کمال گرایش را راضی کند. غیر قابل کنترل شده بود. صندلیهای کلاس را با حرص و عصبانیت این طرف و آن طرف هل میداد. صدایش کردم و سعی کردم با منطقیترین روش ممکن توجیهش کنم نمره 98 از 100 برای ترم سخت آنها اصلا نمره بدی نیست. بالاخره با چشمهایی که کمی اشکآلود شده بود و صدایی لرزان گفت «آخه شما نمیدونی که. به پسرم و شوهرم قول داده بودم 100 بشم»
» یکی از تابستانهای گرم مصادف با ماه رمضان، نیمی از دختربچه های 7-8 ساله کلاس روزه بودند. یکیشان برای آب خوردن از کلاس بیرون رفت و با صورتی خیس از اشک برگشت. «تیچر!...هق...حواسمون...هق...نبود...هق...آب...خوردیم...روزه مون...باطل...شد...هق هق هق» بچه های کلاس مسخرهاش کردند و گریهاش شدید و شدیدتر میشد. گریهاش را ساکت کردم و گفتم «چون حواست نبوده روزهات باطل نشده عزیزم» مانده بودم این همه اشک را از کجا میآورد. دوباره زد زیر گریه...این بار لابه لای گریهاش میخندید؛ خنده ای از ته دل.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.