یکی از همین روزها
باد میآید. سرم پایین است و آلاستارهای بنفشی را نگاه میکنم که یکی در میان در سنگفرشهای نامنظم خیابان جای میگیرد. راستی چند نفر تا حالا این پیاده رو را بالا و پایین کردهاند؟ چند نفر یک عصر پاییزی، روزی درست شبیه امروز، در این پیاده رو عاشق شدهاند؟ در اورژانس بیمارستانی که هر روز از جلوی آن عبور میکنم چند نفر برای همیشه با عزیزی خداحافظی کردهاند؟ بعضی وقتها تلاش میکنم به همه چیز فکر کنم و به هیچ چیز فکر نکنم. صدایی که در گوشم پیچیده میخواند «یه روز سرد پاییزی که باز از غصه لبریزی...» نه، غمگین هستم اما مراقبم از غصه لبریز نشوم. این تِرَک را رد میکنم. مرد جوانی جلوی مغازهاش را آب پاشی کرده است. بوی پاییز میآید. بوی باران را دوست دارم. حواسم هست آن قدر لا به لای روزهایم گم نشوم که رفت و آمد فصلها را فراموش کنم. پاییز امسال رنگ پریده است، با سالهای کولهپشتی پر از کیف و کتاب فرق دارد حس و حال این روزها. دلم برگ ریزان پاییزی میخواهد اما یعنی رفتگرها هم به اندازهی من ریزش برگها را دوست دارند؟ پاییز امسال پررنگ و پررنگ است، حتی فکرش هم قند در دل و غم در سینهام آب میکند. چراغ عابر پیاده قرمز است. آل استار بنفش روی پل کوچکی میایستد تا چراغ سبز شود. یادم میافتد پل را برای ایستادن نساختهاند. ترکیب رنگ بنفش و سفید را میبینم که یک قدم میآید جلوتر و ماشینی وحشیانه بوق میزند که معنیاش میشود چرا آمدی وسط خیابان. به دختر سرد و ساکتی فکر میکنم که متولد گرمترین ماه سال است اما مثل روزهای داغ آن ماه، گرم و پرحرارت نیست و پاییز را بیشتر دوست دارد. موتور ذهنم دوباره راه افتاده و ساکتبشو نیست. به این فکر میکند که همیشه کیفیت را بر کمیت ترجیح میداده، حتی در روابطش و حالا این انصاف نیست. انگار خیلی از ضرب المثل های قدیمی رنگ باختهاند. خیلی وقت است که دیگر از همان دستی که داده، نگرفته است. یک دقیقه از 1440 دقیقهی شبانه روز هم سهم دوستانمان نیست که زنگی بزنیم و سراغی ازشان بگیریم؟ یک دقیقه زیاد است؟ سی ثانیه کمتر طول میکشد یک مسج بدهیم و بپرسیم «چطوری؟ مرده ای یا زنده!؟ » من نمیتوانم دلیل شلوغی و کار و درس و گرفتاری را قبول کنم چون به تعادلی معتقدم که سهم دوستان در آن شاید کم باشد اما قطعا ناچیز نیست، سهم دوستان بی خبری نیست. باد میآید. پیاده رو خلوت است. ماشینها با سرعت زیادی حرکت میکنند. حیف که خیابان طالقانی درختان زیادی ندارد.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.