روز نوزدهم
روزهایم رنگ تکرار گرفته. صبح یکی از همین روزها بدون دغدغهی آلارم موبایل از خواب بیدار میشوم. آهسته و بدون عجله دمنوش گلگاوزبان و زغفران درست میکنم و سرمست عطر لیموترش تازه میشوم. نوشیدنی به دست میایستم جلوی کتابخانهی تازه گردگیریشدهام و چشمانم کتابهایی را نوازش میکند که این چند ماه گذشته فقط نگاه حسرتبارم دنبالشان میکرده. اندکی در آشپزخانه میچرخم و به بهانهی دلتنگی برای رنگبازی طبیعت یک غذای فوری درست میکنم. شاید هم کیک یا شیرینی. یک حمام طولانی آب گرم هم میچسبد یا گپ تلفنی با دوستهایی که مدتیست ازشان کمخبرم. بعد نوبت فیلم است و پیادهروی. آلاستارهای آبیام را میپوشم و همین هوای فوق آلوده تهران را با اشتیاق تمام استنشاق میکنم. از پیادهروی که برگردم طبق عادتش یک لیوان آبجوشعسل دستم میدهد و با نگاهی که رگهی کمرنگی از سرزنش دارد کیفم را میگیرد. بعد روی مبل رها میشوم و با هم حرف میزنیم. آنقدر حرف میزنیم و چای مینوشیم که دلتنگیها کمَکی برطرف شود. دیویدی موسیقی لایتام را توی دستگاه پخش میگذارم و تِرَک Je t'aime را انتخاب میکنم. بعدغرق در دنیای کلمهها و غرق در آرامشی بیانتها میشوم. رویاهای آدمها هیچوقت تکرار و تکراری نمیشوند اما باید رویاهایم را از نو بنویسم. صبح یکی از همین روزها بدون دغدغهی آلارم موبایل از خواب بیدار میشوم...
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.