... «دیدی چه‌طور بعضی وقت‌ها غریبه‌های قریبِ روزهای زندگی‌ت تبدیل به آشنایی بعید می‌‌شن؟» «برعکسش هم ممکنه‌ها، دقت کردی؟» «اوهوم، قدیم‌ترها همه چی‌ بهتر بود، زندگی‌ها، دوست‌ها، شغل‌ها، انتخاب‌کردن‌ها، خرید کردن‌ها، حتی سریال‌ها» «آی آی بانو بانو» «این روزها حس عجیبی دارن، غریبی می‌کنم» «چه‌جور حسی مثلا؟» «اگر برای توصیفش کلمه‌‌ای سراغ داشتم که نمی‌گفتم حس عجیب...» «میای بریم کلاس نقاشی؟» «گاهی اوقات به نقاش‌‌ها غبطه می‌خورم.» «چرا؟» «غرق شدن تو دنیای رنگ‌ها و فکر کردن به هیچ چیز واقعا لذت‌بخشه.» «هوووم»...

نوک موهای مشکیِ قلم‌مویِ یادگارِ روزهایِ نوجوانی را در گواش فیروزه‌ای فرو می‌برم و آهسته می‌کِشَم روی ظرف‌های سفالیِ پایه‌دار دورچین‌شده‌یِ سفره‌یِ هفت‌سین‌مان.