ماه بالای سر تنهاییست
شهر زیر پای من بود؟ نمی دانم. شاید هم بود. رو به رویم نورهای رنگی متحرک می دیدم. ماشین ها داشتند از روی پل نزدیک خانه مان عبور می کردند و کسی چه می داند تک تک و هرکدام آدم هایی که توی ماشین ها نشسته بودند چه حالی داشتند. پشت سرم هم نورها رنگی بودند، اما ثابت و تک و توک چشمکزن. با همهی آلودگی هوا نوک برج میلاد هم دیده میشد. دور و برم دیش بود و آنتن تلویزیون. صدای هارهار موتور کولرهای آبی هم میآمد که در آن تاریکی شب چیزی از خودشان پیدا نبود. کمی پایینتر، مرد همسایه از ماموریت سپردن زبالهها به سطلهای بزرگ ِ عمیق بر میگشت. توی پارکِ هنوز ناتمامِ نزدیکِ خانه چند تا جوان خوشحال دیدم. از حیاط خانهی پشتی صدای گپ و گعدهی شبانه میآمد و از پنجرهی نیمهباز دختر همسایهی روبهرویی مثل همیشه صدای آهنگ. ماه بالای سرم بود. خودم کجا بودم؟ نمیدانم! گاهی توی کلاسهای سبز موسسه بودم با پسربچههایی شیطان، گاهی در دفتر موسسه ، گاهی در کوچهی باریک نزدیک موسسه که کوچههایش از فصلهای سال، یکی را کم دارد. کمی هم در سالن مطالعهی کتابخانه و کمی بعدتر در خانه و مشغول نوشتن مطلبی برای مجله. گفته بودم خانهی ما تراس ندارد؟ گفته بودم. اما پشتبام که دارد. خودم کجا بودم؟ نمیدانم. سهراب گفته اما «ماه بالای سر تنهایی است.» شهر زیر پای من بود؟ نمیدانم. شاید هست.
عنوان بیتی از سهراب سپری است.
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.