به قول بچه ها حمله‌ی وایبری شروع شده. چند دقیقه ای به 99+ صفحه نگاه کرده و منتظر می مانم که لود شود بالاخره. این بار لا به لای همه‌ی جک های قومیتی که معمولا نخوانده پاک می کنم و همه‌ی دکتر شریعتی ها و حسین پناهی ها چند تایی هشدار برای آماده باش زلزله از طرف کانتکت‌های مختلف م آمده است. وَر منطقی ذهنم می‌گوید مثل دفعات قبل شایعه است، لابد می خواهند حواس مردم را از پالم و فاضلاب و هکذا پرت کنند، این بار رفته اند سراغ شایعه. وَر احساسی ذهنم، منطق را هُل می‌دهد و آرام در گوشم می ‌گوید «اگر راست بود چی؟» احساساتم گل می کند. تصمیم می گیرم یک ساک لوازم ضروری تهیه کنم. می روم سمت کمد لباس ها که نگاهم به کتاب‌خانه ی دوست داشتنی ام می افتد. یعنی باید با همه‌ی کتاب‌هایم خداحافظی کنم؟ نه. من دلش را ندارم. باید تصمیم بگیرم. دستم روی کتاب های انگلیسی ام سُر می خورد. اصلن می دانی من با این ها چقدر خاطره دارم؟ می دانی هر کدام از این کتاب ها را با چه عشقی از گوشه یکی دو کتابفروشی محبوبم بیرون کشیده ام؟ می دانی به بهانه خریدن هر کدام این ها چندبار پیاده روهای کریمخان و ولیعصر را با حمیده گز کرده ایم؟ کتاب های مذهبی ام؟ نه. اینجا دانستن محتوایش بیشتر به دردم می خورد تا ورق‌های بارسنگین‌کن. نه! کتاب فایده ندارد. مسج می‌آید. به هوای خواندن مسج، انگشتم را روی صفحه‌ی گوشی بالا و پایین می‌کنم. تصویر خندان برادرم به من لبخند می‌زند. عکس را همین دیشب گرفتیم. خودم را کراپ کردم و محمد را گذاشتم روی صفحه. بی اختیار رفتم سراغ آلبوم عکس های تولد. عکس ها را رد می کنم. من اگر صبح به صبح مامان را بغل نکنم، من اگر چپ و راست برای بابا چایی نیاورم، من و محمد اگر روزی هزاربار با مدل خاص خودمان قربان صدقه‌ی هم نرویم، دایی‌م را بگو، مامان‌بزرگ. من اگر بخواهم عکس انتخاب کنم باید حداقل پنج سال نوروز و تولد های هر چهار نفرمان و مسافرت ها را زیر و رو کنم. من طاقت این حجم خاطره را ندارم. شارژر موبایل و تبلت را بردارم کافی نیست؟ خب اگر برق قطع شود شارژر به چه دردی می خورد ؟ هان ؟ یکی دو بسته بیسکوئیت پتی بور شیری دارم. مال آخرین باری است که تیرامیسو درست کردم. آخ، دو بسته ژله‌ی انار هم گرفته بودم که دسر طالبی درست کنم. وقت نشد. محمد برایم قوانین فیزیک و شیمی را برایم توضیح می دهد. حرف هایی درباره تعدد چاه های فاضلاب تهران و قانون سرعت حرکت نمی دانم چی در مایعات و جامدات می گوید. خلاصه حرف هایش این است که چاه ها می توانند تهران را از زلزله نجات می دهند، فشار را می گیرند انگار. همچنان فکر و خیال می کنم و هنوز هیچ چیز برنداشتم. مسج های وایبر همچنان در رفت و آمدند. شیطنت می کنند همکارها و جَو می دهند. از انواع مسنجرها که شایعات و حرف های بی اساس را رد و بد می کنند متنفر می شوم. کاش می شد زمان را ثابت کرد، ما چهار نفر می ماندیم برای همدیگر با همه ی شادی ها و شیطنت ها و تلخی ها و لحظات خودمان، خودِ خودِ خودمان. دستم می خورد به تسبیحی که چند ماه پیش شاگردم از کربلا سوغاتی آورد، همانی که هر دانه اش یک رنگ است. از بس همه دندان هایم را روی هم فشار دادم، از حرص یا اضطراب یا دلتنگی یا نمی دانم چه که همه صورتم درد می کند. ژلوفن می خورم و با همان تسبیح به رخت خواب می روم. خوابم نمی آید اما آرامش آن حالت را دوست دارم. چند نفر از دست من ناراحتند ؟ من از دست چند نفر ناراحتم ؟ کاش می شد همین امشب از یکی دو نفر عذرخواهی می کردم. کسی قصد ندارد از من عذرخواهی کند؟ من آرامم ؟ من موفقم ؟ من با خودم چند چندم ؟ یاد لپتاپ و این وبلاگ می افتم، دلم کلمه بازی می خواهد و دستم بی ویرایش شروع به نوشتن می کند، همین جمله ها را. هنوز دارم با مهره های تسبیح بازی می کنم و زیر لب چیزهایی می گویم. بعد انگار که مایعی ولرم در وجودم نشت می کند، آرام می شوم، می دانستم، مرا سرشار از آرامش خویشتن کرد. دیگر دلم نمی خواهد چیزی بنویسم. نقطه.