ما از خدای گم شده ایم
تارهای زندگی این روزهایم به پود درس و کلمه تنیده شده. از فردای آن روزی که آخرین امتحان را دادیم نشستم کنج کتابخانه و به ترتیب تاریخ تحویلشان دست به کی برد شدم تا دو تا مقاله نوشتم و پروپوزال و حالا آخری فقط مانده که آن هم حداکثر چهار روز برای تمام کردنش فرصت دارم. گفتنی ها زیاد است. می خواستم چیزهایی را به خودم یادآوری کنم تا هر وقت با خودم دعوایم می شود و دلم از خودم می گیرد شاید نگاهی هم به اینجا بیاندازد و یادش بیاید که نباید هوا برش دارد. می خواهم نعمت هایم را به خودم یادآوری کنم و بزرگی خدایی که نازم را می خرد. که هر بار زنگار می گیرم و از مسیر دور می شوم خدا را می بینم که برایم دست تکان می دهد و این قدر دست تکان می دهد که منِ گیجِ حواس پرت ِ بازیگوش بالاخره می بینمش. خداجانم، ممنونم از بودنت و ببخش مرا به خاطر بودن های یکی در میانم. به من همت بده و سعادت و لیاقت که لحظه های دو نفره مان را ممتد کنم.
* ما از خدای گم شدهایم او به جستجوست | چون ما نیازمند و گرفتار آرزوست
گاهی به برگ لاله نویسد پیام خویش | گاهی درون سینه مرغان به های و هوست
~ اقبال لاهوری
به یاد روزهای خوش کودکی، به زلالی، یکرنگی و رنگارنگی تیلهها.